کلاغ پاپتی

 
نویسنده : سیب - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢
 

صاحب این بلاگ طی اغتشاشات ! اخیر فوت کرد


 
comment نظرات ()
 
24.2.88
نویسنده : سیب - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۳
 

ای خدایی که در آسمان هایی برای من یک برادر یا خواهر صمیمی و خونگرم بفرست !


 
comment نظرات ()
 
راه به راه
نویسنده : سیب - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥
 

می خواهم آخر این جاده به هیچ جا نرسد و سر من آنقدر از پنجره ی اتوبوس بیرون بماند که باد بپیچد میان روحم...

پ.ن:دیگر منتظر نخواهم ماند؛ باور کن !

پ.پ.ن:این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند.


 
comment نظرات ()
 
دو از بیست .
نویسنده : سیب - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۱
 

 

                                               

 از این باران های یهو خوشم می آید...که  می آیند و گند می زنند به همه چیز !

به پنجره هایی که یک ساعت ساباندیشان ؛ به دلتنگی هایی که راه به راه این زندگی سر می رسند و خفتت می کنند و  صدای شره یک همچین بارانی مجال فکر نکردن را ازت می گیرد ؛ درست مثل یک آدم آنرمال می شینی و زخم می زنی و حال می کنی بازخم های تازه ات

بیمار شده ام ...این را همه ی کسانی که تا حدودی می شناسندم با چنان افسوسی می گویند که حرارتش مغزم را داغ می کند

و دلیلش هم وضعیت کنونی ام است...همین که می خواهم ترک عادت کنم، همین که می خواهم نباشم...همین که می خواهم نباشی...همین که وسوسه رفتن به سرم زده...همین که زیر این شرّه ی باران نیم ساعت تمام طناب زدم و به هیچ چیز فکر نکردم

دلم می خواهد جای آن یارو  کارتر توی فیلم bucket list بودم...حداقلش این بود که دل کندن برایم آسان تر بود و مدام به خودم نمی گفتم که گاهی برای رسیدن باید نرفت ! که مثلا به خودم دلداری بدهم و توچیه کنم تمام این رفتار هایی که همه را متعجب کرده جز خودم !

...

همه اینها را گفتم که بگویم : من از تکرار متنفرم...از عادتِ تکرار متنفرم؛ بیماری من مادرزادی ست؛ لطفا به من خرده نگیریــــــــــــــــــــــــــــد


 
comment نظرات ()
 
مـــــــــــــــــــــــــستم و خرابم.
نویسنده : سیب - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٤
 

"مست مستم

اینجا اگر بودی حالت از تمام سیگار های دنیا به هم می خورد..."

نشسته ام و برای خیالم شعر می بافم؛ هر چهار نفرمان + دختر عمه ی دلنشین مریم که هرازگاهی با نگاهش می خندد

نشسته ام و چایی که رنگش را با تانی حل می کند نگاه می کنم  ؛ به حل شدن رنگ میان زلالی آب بدون تکان دست من...به لیموی نصفه یی که در چای مسیح معلق است و صدای سه تاری که من را از جمع پنج نفرمان جدا کرده که با تکان دست مسیح که بابا بخند دیگه !!!! حسم را معلق می کند میان دو فضا و لذتم را نیمه می گذارد به طعم یک لبخند بی معنی !

"باور کن اینجا اگر بودی حالت از تمام سکوت های دنیا به هم می خورد..."

من اما نشسته ام و نه از عمد بلکه از ناچاری سکوت کرده ام و خیره شده ام به پسری که با وسواس می نویسد با همان مداد هایی که مشق می نوشتیم نینا !! دلم می خواهد جای آن پسر بودم با همان آرامشی که از چند متری دلم را آرام می کند و بغضم می گیرد !!!!

تو نمی فهمی نینا چه حسی دارد وقتی زل می زنی به دو بسته کبریتی که کنار وینستونش جا خوش کرده اند و با خودت می گویی چرا دو تا ؟! و چند دقیقه بعد در جعبه را باز می کند و تراشش را در می آورد و می تراشد...می تراشد

(اس ام اس می دهد که 39.5 درجه تب دارد  مرهمش !!! که نیست پس می خوابد)

مست مستم

اینجا اگر یودی حالت از من به هم می خورد

 


 
comment نظرات ()
 
اما هنوز" > آغوشت< اندک جایی برای زیستن "ام
نویسنده : سیب - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٠
 

هر سال همین موقع ها ، همین حوالی ، میان همین آدم ها  ترس برم می دارد...از چه و چرا ؟! نمی دانم !

هیچ وقت خدا هم نخواستم بدانم که مگر من همان آدم سابق نیستم پس چرا  می نشینم و مثل آدمهای مازوخیستی برای خودم مشکل می تراشم...غم باد می گیرم و  نمی خواهم کسی را شریک کنم  حتی تویی که وقتی با آن چشم های میشی ات زل می زنی دلم می خواهد هر جا که هستم در آغوشت بگیرم و باکم نباشد از پلیس هایی که راه  به راه با موتور هایشان خیابان ها را بالا پایین می کنند که مواظب باشند  چشم هایت مرا مست نکند...

...

.

..

...

حالا اما نشسته ام و "قمارباز" می خوانم.

 

 


 
comment نظرات ()
 
خواب و بیداری
نویسنده : سیب - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٥
 

 

دلم شکسته

دلم گرفته

دلم تنگه

فقط نشستم و این روزا رو می شمارم...۶..٧..٨..٩..١٠..١١..١٢..١٣

پ.ن:خیلی بده وقتی یه نفر از در دوستی کمر به از پا درآوردنت می بنده...


 
comment نظرات ()
 
begin
نویسنده : سیب - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱
 

برا اینکه بیام اینجا بنویسم کلی با خودم کلنجار رفتم !!! شاید چون که نمی خوام هیچ کس ِ هیچ کس از دورو بریام بفهمن که دارم دوباره می نویسم ...حتی اون !

اونم برای منی که توی زندگیم هیچ چیز پنهونی ندارم !! ولی می دونی چیه ؟ آدم وقتی یه جایی می نویسه که همه دوروبریاش آشنان یه جورایی معذبه...لااقل من که این طوریم ؛ همه اش دودوتا چارتاس...برا همین تصمیم گرفتم ٣۶٠ ام و که فقط بلاگشو دوس داشتم ببندم و بیام اینجا ...

هر چند فک می کنم یه روزی خودش می فهمه !


 
comment نظرات ()